خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

من مست و خدا مست…

ف عزیز

 نامه ای برای شما نوشته بودم که توی راه گم شد…. تقصیر به گردن پستچی ست نه من .

سه روز پیش جواب نهایی آزمایشم را گرفتم، در دو جمله می گوید که عمل من موفقیت آمیز بوده است اما باید مداوما تست بدهم برای محکم کاری و پیش گیری های بعدی.‏

ف عزیز بسیار خوشحال هستم و به یمن این خوشحالی برای خودم آوازخوان و سرخوش کیک پختم… برای خودم جشن گرفتم و چند تا از همکلاسی ها و همسایه های طبقه ی بالا و پایین را دعوت کردم بی آنکه لازم باشد توضیح بدهم علت مهمانی چیست… حتی این را هم کسی از آدم نمی پرسد… و چه خوب که نمی پرسند.

هر کسی یک خوراکی ای چیزی دستش گرفته و آمده و نیاز نیست من خیلی زحمت بکشم. من فقط کیک و نوشیدنی و لیوان و جام و فنجان و بشقاب ها را روی میز چیده ام. یک آهنگ ملایم از همایون پلی کرده ام و نشسته ام تا مهمان هایم بیایند و همین جور که نشسته ام، ته دلم از اینکه تمام این ماجرا را پشت سر گذاشته ام، قند توی دلم آب می شود. اصلا تنهایی به چشم نمی آید گویا بال در آورده ام.

با مهمانها راجع به سال نو، هدیه، حراجی ها و تعطیلات حرف می زنم…. بعد می رقصیم و مهمانها دو سه ساعتی بعد تر می روند. میز را جمع کردم و هر چه نوشیدنی باقی مانده همه را یکی می کنم … معجونی میشود نگفتنی…. اسمش را گذاشتم: «معجون اسمیت!» باید حتما یک روز برایت درست کنم حتم دارم با هم از اینجا تا خود تهران را پرواز کنیم و برای هواپیماها دست هم تکان بدهیم…

 فکر میکنم چه قدر این جور زندگی را دوست دارم… این جور زندگی ای که وقتی ایستاده ام هیچ دردی حس نمیکنم، پاهایم سست نمی شود و تهوع ندارم…. اینکه می توانم به شکمم خیره شوم واز هیچ جور غده ای خبری نباشد. درد نباشد و خدا همین نزدیکی نشسته باشد و با من مست شود و دهانش به درد و دل، باز. و من ببینم که چه قدر خودش درد دارد و معجون طلب کند و من بریزم و معجون طلب کند و من بریزم……

خودش را که خالی کرد از در آپارتمان بیرون رفت… من همین جور که الان نشسته ام، روی کاناپه، رفتنش را دیدم و مهمانی به واقع تمام شد.

تکه آخر کیکی را که پخته ام قورت میدهم…. به اندازه ی شیرینی دلچسبش، خوشحالم.

 

ارادتمند شما،

خانوم اسمیت

 

پ ن 1: دیر وقتِ شب است ،من خسته و هم یک عالمه درس.

پ ن 2: ف عزیز لطف کن و این نامه را برای «هانیه» هم بخوان ، نگرانم بود و انصاف نیست که نداند من حالم خیلی هم خوب شده است. اتفاقا فکر میکنم صدایت برای خواندن نامه خیلی خوب باشد. من این را در گوش دادن های چند باره به صدایت، دریافته ام.

 

ف عزیز سلام

موهایم دو بند انگشت درازتر شده است، از فاصله ی ریشه ی موهایم که مشکی ست تا شروع رنگ قهوه ای روشنی که به موهایم زده بودم، دو بند انگشت می شود. امروز موهایم را سیاه کردم به حکم طبیعتی که که توان تغییرش نیست. 

دقیقا یادم نیست کی آخرین نامه را برایت نوشته بودم تقویم قرار دو هفته- سه هفته ، کم و بیش را نشان می دهد اما برای خودم این سه هفته ی اخیر به قدر و اندازه ی یک عمر گذشته است. به قواره ی یک عمر زیر چشمهایم چروک شمرده ام.

دقیقا یادم نیست اما عصر یکی از این شنبه هایی که گذشت من به خاطر حال دگرگونم توی برف و باران شدیدی که مثل سگ می بارید (لباس هایم هم خیلی کم بود) به مطب دکتر رفتم، دکتر من را به سونوگرافی فرستاد و چند تا عکس. بعد متوجه شدند که توی شکم من دارد یک چیزی رشد میکند. یک چیز دو قسمتی که قسمت اول بیست و یک میلیمتر بود و قسمت دوم همین جور داشت رشد میکرد. من جواب را گرفتم و به آقای اسمیت خبر دادم. نه از این نظر که او را مطلع کرده باشم بلکه از این جهت که بی اندازه نگران و مضطرب بودم. جواب را بردم نشان دکتر دادم. از حالت حرف زدن های دکتر از اینکه همین جور به من میگفت که همین است که هست چنان تهوع گرفتم که از زندگی.

نه راه به مردن نه راه به زندگی… برای اولین بار در تمام این بیست و شش-هفت سال آرزو کردم کاش زندگی ام به روزمرگی برگردد. روزمرگی خودم… کاش زندگی ام شبیه زندگی تو بشود توی آن آپارتمان و تدریس خصوصی و کتابخانه و تز.

مردی از خیابان رد شد. آرزو کردم کاش جای آن مردی بودم که از خیابان رد شد. کاش جای این کافه چی ، جای این پیرزن،  جای این گنجشکی که توی برف مرده است….. به تمام روزهایی که هدر داده ام فکر کردم. به این یک سال گذشته. فکر کردم کاش از شرکت قبلی ام استعفا نداده بودم. کاش از ایران بیرون نیامده بودم….

در روزهای بعدش، هزار تا مقاله ی پزشکی خواندم. هر چیزی که توی نت پیدا کردم. همه را فایل بندی کردم. دو سه روش برای درمان پیدا کردم. همه ی داروها و روش های موثر را پیدا کردم. بعد دکتری را با هزار زحمت پیدا کردم. (اینجا مثله ایران نیست که همه جا دکتر ریخته باشد هر چند از جهتی این یکی از شانسهای من بود که ایران نیستم). همراه دکتر روش دارو درمانی که روش بسیار دردناکی ست را شروع کردم که شکست آن طبق آمار در بین هر ده هزار زن، سه نفر بود. ف عزیز، حتی برای خودم هم باور نکردنی ست که من جزء همان سه نفر هستم. به خاطر حالت فیزیولوژیکی که علاقه ای به توضیح دقیق تر ندارم. می توانی حال مرا بدانی وقتی فهمیدم داروها هیچ اثری نکرده اند… ف عزیز باورت میشود؟

روش جراحی خطرش خیلی بیشتر هست اما نتیجه اش مطمئن تر است. دکتر من خودش عمل را انجام داد. من روی تخت دراز کشیدم و فکر کردم این بزرگترین تصمیم زندگی ام است و اینکه چه قدر آقای اسمیت را دوست دارم. ته دلم بی اندازه برایش تنگ شد. چشمانم را بسته بودم که وسایل جراحی را نبینم و فکر کردم باید اراده ام آن قدر قوی باشد که بتوانم آنچه زندگی و کسی که او را خدا می نامیم به من تحمیل کرده است را رد کنم، اما ته دلم همه ی این کارها برای این بود که نمی توانستم بمیرم. اگر می توانستم همان آن بمیرم، شک ندارم که مرگ را انتخاب میکردم.

سینه ام داغ شد و سرم گیج رفت و بعد تقریبا بی هوش شدم. صداها را می شنیدم همراه با درد. درونم درد وحشتناکی داشتم. من نمی دانم چه طور ولی یک آن از حال بی هوشی بیرون آمدم و مثله دیوانه ها گریه میکردم و آقای اسمیت را صدا میزدم. صد بار به دکترم که نزدیکم بود گفتم آقای اسمیت را صدا کند و بگوید فقط یک دقیقه بیاید پیشم. حالیم نبود… تا ایران چه قدر راه است… درد درونی وحشتناکی داشتم. من تقریبا بعد از عمل. یک شبانه روز بی هوش بودم. حس داشتم … می شنیدم اما گویا داروها بعد از عمل اثر کرده بود! بعد از عمل، آقای اسمیت به من گفت که به من افتخار میکند چراکه هیچ زنی نتوانسته است این عمل را بدون کمک حتی یک نفر همراه انجام دهد. و اینکه من خیلی شجاع هستم.

دکترم را که دیدم، گفت که خیلی سخت من را عمل کرده است و عملی که اصولا بیست دقیقه تا نیم ساعت طول میکشد را دوساعته انجام داده …

ف عزیز. پنج روز از عمل من گذشته است. به غیر از آقای اسمیت به هیچ کس نگفته ام. داروهایم را می خورم. با مادرم راجع به هوای اینجا حرف میزنم. با دوستی که ادعای صمیمت ده ساله با من دارد، در مورد رابطه های نا متعادلش حرف میزنم. امید میدهم که آدمی که دوستش داشته باشد را پیدا خواهد کرد و سردرد بدی دارم.

تا پنج روز دیگر جواب نهایی آزمایش من می آید و معلوم می شود که عمل موفقیت آمیز بوده یا نه. من از خدا خواستم که جواب آزمایش درست در بیاید چرا که توان تجدید این عمل را ندارم….

حال روزی را دارم که در غربت وحشتناکی از خواب بیدار شدم… فکر میکردم بهترین راه این است که از پنجره بپرم پایین. سیگار میکشیدم برای فراموشی.

 من فکر میکنم چه قدر این کلمات می تواند حال من را برایت شرح دهند؟

  بعضی شبها هست که آدم نمی داند قرار است چه طور صبح شود… انگار اصلا قرار نیست صبح بشود . بعضی مشکلات هست که قرار نیست حل بشوند، قراراست بخشی از زندگی ما بشوند و هر چه ما زور بزنیم که حلشان کنیم این اتفاق نخواهد افتاد…

به اینها می گویند : سرنوشت

به این فکر افتاده ام که از شرح سرنوشت چه سود؟

 

ارادت

اسمیتِ ده سال پیر شده

 

پ ن : آقای اسمیت برایم ماهنامه ی «داستان» را فرستاده است و من این روزها همانی را می خوانم که شما در تهران. اتفاقا داستانی توی شماره ی آذر ماه هست به نام «مسافرت نوید» که نویسنده اش کسی است به اسم «آیین نوروزی». وقتی نوشته اش را خواندم فکر کردم تو باید نویسنده ی این داستان باشی. قلمش بسیار به شما شبیه است و حضور نویسنده در داستان چنان محوری ست که من فکر کردم نباید کسی جز «ف» نویسنده ی این داستان باشد.

 

سلام ف عزیز

صبحانه خورده ام نشسته ام دارم مجله ی «داستان» دو ماه قبل را ورق می زنم… یکی از دوستان برایم فرستاده است. گفته اند شماره ی آبان ماه خیلی خوب از کار در آمده است که…. خب دست ما بهش نمی رسد….

هفت روزی از خاکسپاری دوست از بین رفته ام (نمی دانم دقیقا باید چه صفتی را به کار ببرم) گذشته است… دیشب مادر و پدرم رفتند خانه شان برای همین مراسم هفت… واقعیت اش این است که با گذشت یک هفته ناراحتی ام کمتر شده است اگر بتوانم به بدن بی جانش در قبر فکر نکنم می توانم بگویم هنوز دوستم را ایستاده کنار در خانه شان می بینم همین جور ایستاده بی هیچ حرف و کلامی…

درک زندگی خیلی سخت می شود وقتی می بینی که آدمها میمیرند و فردایشان جایی شروع می شود که ما حتی در نامیدن آن هم مشکوکیم….

یکی ازدوستانم امروز بیست و هشت ساله می شود. آن یکی امروز خبر داد که حامله است. راستی آن دوستی بود که شما برایش دعا کردی. یادت هست؟ آن که ویزایش مشکل داشت. من یکی از دوستانم فرانسوی ام را ترغیب کردم که برایش دعوتنامه بفرستند و فکر میکنم تا دو ماه دیگر اینجا باشد و مشکل اش کمی حل شود. فکر میکنم دعای شما خوب موثر افتاده است چون همین دیشب هم خواب دیدم خدا دارد من را می برد پیش خودش… حتی با من حرف هم زد.

راستی با خبری از مرگ گودر؟

باید بگویم این یکی از اسفناکترین تغییراتی ست که ممکن بود در دنیای مجازی من اتفاق بیافتد… من دیوانه وار معتاد گودر بودم و حالا به جایش از فرط اجبار به پلاسیدن مشغولم و همین جور توی دلم به مدیریت مزخرف گوگل و آدمهای جفنگی که فقط بلدند برای خودشان دسته و گروه درست کنند لعنت می فرستم.  من نمیدانم از تقابل دسته ی گودریون و پلاسیون با خبری یا نه ولی اوضاع را بدجور چندش آور کرده اند…..

همین جا نامه را تمام میکنم چون حمال آمده است ماشین تحریر ارنستو فوبیه را ببرد برساند دست کسی که آن را همین دیشب از من خرید! ( از کاربرد کلمه ی حمال خنده ام گرفت! چراکه حمال مذبور یک آقای جوان بسیار خوش تیپ می باشد که شلوارش مارکی ست که خود بنده توان خریدش را ندارم… حمال اجنبی! لعنتی معلوم  نیست چه قدر درآمد دارد …)

 

ارادتمند شما

خانوم اسمیت

 

 پ ن :این نامه تلاش رقت باری بود تا در نامه ام کمترین میزان ناله را کرده باشم…. ناله کردن کار چندش آوری ست اما خب… نه چندش آور تر از دسته و گروه درست کردن!

ف عزیز

 

اینجا هوا حسابی سرد شده است و من یک عالمه لباس می پوشم و مدام به شوفاژ می چسبم. فکر میکنم چهارمین روزی باشد که باران می بارد بی وقفه. من امروز برای قدم زدن بیرون رفتم… و هوا بسیار خوب بود… صدای شر شر آب همراه با صدای آواز پرنده ایی که اسمش را نمی دانم هارمونی جالبی را ترتیب داده بودند… هارمونی عجیبی که حال هر بد حالی را به دقیقه ای خوب میکرد… بعد از پیاده روی حال بهتری داشتم که مرا به نوشتن نامه ای برایت، ترغیب کرد….

مادرم پنج روز پیش زنگ زد … گوشی را که برداشتم دیدم صدای مادرم یک حالتی ست … گفت یکی از دوستانت مرده است.

در حالی که شک دارم که دیگر می توانم او را دوست خطاب کنم یا نه….چراکه او مرده است.

بیست و نه سال (کم و بیش) و پدری که اشک چشمش خشک نمی شود و مادری که کنار قبر خودش را میزند تا بچه اش را توی قبر نگذارند… فیلم ختم اش را یکی دیگر از دوستان برایم آپلود کرد اما طاقت نیاوردم ببینم… به همین صحنه که می رسد حالم یک حالی می شود نگفتنی….

ف عزیز به نظرت دنیای دیگری هم هست که آدم مطمئن باشد دوستان جوان مرگ شده اش آنجا دور هم جمع اند و خوب و خوش اند؟ هنوز با هم شوخی میکنند و سر اینکه چه کانالی را تماشا کنند کل کل میکنند؟ دنیای هست که آدمهایش در بیست و نه سالگی نمیرند؟ ول نکنند و نروند و یک عالمه آدم دیگر را مبهوت جای خالشان نکنند؟

ف عزیز هر شب خواب می بینم که مرده ام… به احتضار می رسم و صدای خداوند را میشنوم که میگوید هنوز زمانش نرسیده است. و من بهش میگویم که وجود ندارد و فقط زاییده ی نیاز و توهم مغز بیمار من است. هر کاری میکنم نمی توانم باور کنم دنیای دیگری هم هست… بعد از تلفن مادرم دو روز تمام را توی تختم ماندم… جای دیگری نداشتم که بشود در سکوتش به دیوار روبرو زل زد… ف عزیز باید بگویم حتی کسی را نداشتم که سیگاری روشن کند و دستم بدهد . دستم را بگیرد ببرد جایی آنقدر که مست و دیوانه بشویم بنوشیم…

دیشب خودم را راضی کردم که گوشی را بردارم به خانه شان زنگ بزنم… نمی خواستم، مادرم اصرار کرد برای گفتن تسلیت.

پدرش گوشی را برداشت… خیلی درب داغان بود…  وسط تسلیتهای بی سر و ته من … صدای گریه ی آهسته ی پدرش می آمد… من مثله دیوانه ها زدم زیر گریه…. گفتم نگذارد حتی یک نفر برایش فاتحه بخواند… گفتم حتما بهشت وجود دارد و گرنه هیچکس جوانمرگ نمی شد… وگرنه من خدا را توی خوابهایم نمی دیدم… گفتم نگذارد کسی فاتحه بخواند که فاتحه لازم نیست گناهی نداشته که فاتحه بخوانند… گفتم اگر بهشتی در کار باشد پسرش حتما همان جاست… و دارد از آن بالا ما را می بیند و به من می خندد و می گوید برای یک سال پایه ی جک گفتنمان جور شد … می دانم دارد توی بهشت من را دست می اندازد و میخندد….هی لعنت به این زندگی …لعنت به این زندگی…  یک نفر بیاید دهن من را ببندد….

ف عزیز…  5 دقیقه ی آخر، پدرش خودش را جمع و جور کرده بود و من هنوز داشتم به زندگی ک*شر میگفتم… چیزی نمی شنیدم مگر تکرار بی مفهوم جملاتی شبیه اینکه: غصه نخور در غربت و چرا مادرت به تو خبر داده است… که اعتبارم تمام شد و مکالمه قطع شد./  

دارم گریه میکنم و دماغم را با تی شرت ام پاک میکنم… آن را 3 یورو در حراجی زارا خریده ام و خیلی دوستش دارم… رنگش خاکستری روشن است… و البته الان خال خال های خاکستری تیره پیدا کرده است که اشک های من است….

ف عزیز… خبر دیگری نیست…. کارهایم را جمع و جور میکنم… امشب نصف بیشتر وسایلم را توی یک کارتن گنده جا دادم که به ایران بفرستم. بارم را سبک کنم…نگاه که میکنم می بینم چیز مهمی هم ندارم. فقط یک وصیت نامه است که توی آن پلاستیک سفید گذاشته ام. آن را خطاب به آقای اسمیت نوشته ام و توصیه هایی من باب چگونگی برگزاری مراسم ختمم کرده ام… آدمیزاد است دیگر،  از فردایش هم خبر ندارد…

 

ارادت

خانوم اسمیت

 

 * تیتر نامه از آخرین نوشته ی «علی رضا روشن» در گودر است. این آقای روشن بدجور تاج سر است خودش شعر هایش و شخصیت اش…..

ف عزیز

یک هفته ی تمام است که دارم درباره فلسفه ی قرن هفده و هجده تا برسد به آقای کانت مطالعه میکنم برای انجام تکلیف بسیار شیرینی که شبها هم خوابش را میبینم! باید یک قسمت از یک تحقیق را انجام بدهم که تا آخر هفته وقت دارد و حتی نمی دانم امروز چند شنبه است و چند روز دیگر وقت دارم. فقط زمانی که داشتم مقاله ای میخواندم که یک آن چیزی یادم آمد که کاملا فراموشش کرده بودم:
در دو نامه ی قبلی با تیتر «اسمیت! … خموش!» برای شما از کسی حرف زدم که به عمد قسمتی از حرفهایی که زمانی برایش تعریف کرده بودم را در نوشته اش استفاده کرده است باید بگویم که آن آدم یک جور شعور قابل توجه از خودش نشان داد ( برای این می گویم «قابل توجه» که می توانست اصلا به روی خودش نیاورد… هرچند فکر میکنم آدمهای کمی جرات این را دارند که دوستی هایشان را با طعم گس و زننده ی یک ناراحتی عمیق تمام کنند) به هر جهت آدم مذکور از من عذر خواهی کرد و آن قسمت از نوشته اش را حذف کرد و در عوض از من خواست که حرفم راجع به اینکه او یک آدم ابله است را پس بگیرم. که من همین حالا دارم همین کار را میکنم. در واقع او یک ابله نیست بلکه یک یوتیلیتاریست است که اگرجیمز میل هنوز زنده بود و بر اثر سکته قلبش از کار نیافتاده بود، او را به عنوان نمونه ی کامل فلسفی اش توی چشم ما فرو میکرد…..

….

ف عزیز، اگر بخواهی راجع به مصاحبه ی کاری ام بدانی باید بگویم که شرکتی که برایت تعریفش را کردم من را پذیرفت اما من عامدانه و عاقلانه آن را پس دادم. در مصاحبه ی دوم فهمیدم که کاری که شرکت از من می خواهد کار یک مدیر فروش و بازاریابی ست نه مشاور حقوق تجاری. اینها خیلی با هم فرق دارد من این همه حقوق و اخلاق و فلسفه و تجارت نخوانده ام که بروم مدیر فروش بشوم حتی اگر شرکتش خیلی بزرگ باشد و حقوق اش خوب باشد و من بی پول باشم…
با این اوصاف فکر میکنم اواخر ماه نوامبر به ایران بازگردم و بسیار هم مشتاقانه.
من از ان دسته آدمهایی هستم که برای برگشت به خانه اول از همه دستش را بالا میگیرد برعکس تمام کسانی که می شناسم که هیچ وقت دستشان را بالا نمیگیرند. این می شود که من چه خارج از ایران باشم چه داخل ایران، همیشه تنها می مانم…..
ف عزیز، دلم تا ابد پنجره ای می خواهد که رو به شهرم باز شود…

ارادت،
اسمیت

پ ن : اگر راجع به هوا شناسانی تجربی چیزی بدانی فکر میکنم بتوانی حدس بزنی وقتی روزهای متوالی هوا خیلی خیلی خیلی گرم می شود، حتما بعدش قرار است باران ببارد. این را گفتم که زیاد غصه ی زندگی را نخوری.

ف عزیز
فکر میکنم بیش از یک ماه گذشته است و من یک عالمه روز صبر کرده ام بلکه زندگی ام به حالتی در بیاید که بتوانم یک نامه ی بدون هیچ نکته ی منفی و سختی برایت بنویسم… اما نه تنها آن روز نمی رسد بلکه روزها بدتر هم می شود…. برای همین امشب تصمیم گرفتم برای شما نامه بنویسم…
هفته های قبل را همه را به مریضی سپری کرده ام . به سختی مریض شدم اما هفته ی اولش یک دلخوشی خوبی داشتم که باعث میشد اصلا یادم برود همه جای تنم درد میکند(بیماری سختی بود که حوصله ی تعریفش را ندارم) و آن دلخوشی فقط وجود آقای اسمیت بود… فکر میکنم به سرعت نور حالم داشت خوب میشد چون وقتی آدم مریض باشد و تنها نباشد ( تنهایی روحی منظورم است) می تواند مثله قوی ترین مردان با مردن مبارزه کند البته اگر مرگ به شکل یک چاقو رگ گردن آدم را بزند، خب آدم اگر قوی ترین مرد هم باشد میمرد … خب مرگی که داشت من را می بلعید ترکیب پیشرفته ای از چرک هایی بود که به کلیه ام حمله کرده بود… متاسفانه یا خوشبختانه به چاقو ربطی نداشت….
وقتی حالم خوب شد ….به سرعت و به شدت سرما خوردم… و آن هم به این علت که بدنم به خاطر داروها ضعیف شده بود و با اولین ویروس به طرز وحشتناکی دوباره مریض شدم ( هنوز هم آثارش باقی ست)… مریضی دوم بسیار دردناک تر بود چون به تنهایی وحشتناکی هم دچار شدم و از بدنی که همیشه مریض میشود متنفر شدم… 4 کیلو وزن کم کردم و چشمانم به شدت گود رفت و دماغم به همان نسبت بزرگ شد!
تمام این مدت دو هفته یا بیشتر توان درس خواندن نداشتم و روحیه ام داشت به زیر صفر رسیده خاک مال میشد ( یعنی روحم داشت خودش را توی خاک و خل های توی کوچه میمالید)… درسهایم هنوز همچنان روی هم جمع شده می باشند و من هنوز هم توان خواندشان را ندارم… این شد که یکی از دوستان برایم سریال «فرندز» را آورد… و فکر میکنم این یکی از بهترین اتفاقات این چند روز باشد… واقعا دیدنش باعث شد به درس ها و مریضی ها و تنهایی ها فکر نکنم… خودم را نفر هفتم گروه دوستی توی سریال میدیدم و همین فکرها باعث شد کمتر به زندگی واقعی ام فکر کنم.
امروز که دارم برایت نامه می نویسم در هجمه ای از اتفاقات غوطه ورم که نمی دانم کدام در، درِ رو به رهایی ست… و حتی نمی دانم باید به دنبال رهایی از چه چیز تلاش کنم…
چند روز پیش از یک شرکتی که برایشان رزومه ی کاری ام را فرستاده بودم تلفنی داشتم که بی نهایت خوشحالم کرد…. من را در مرحله ی اولیه پذرفته بودند و برای دو روز بعدش قرار مصاحبه گذاشتم در حالی که محل شرکت تا خانه ام 5 ساعت فاصله دارد و برای دادن این مصاحبه باید 5 ساعت بروم و 5 ساعت برگردم… شرکت محترم از «فاصله» ی خانه ی من تا محل کار خبر ندارد چون در رزومه ام نوشته ام که خانه ای نزدیک شرکت دارم! فکر کردم اگر در مصاحبه قبول بشوم در یک شرکت بزرگ کار میگیرم و بعد پول خواهم داشت تا نزدیک شرکت یک خانه اجاره کنم… ف عزیز بلیط رفت و برگشت را خریدم. سوار اتوبوس شدم با لباسهای رسمی ام چون وقتی به محل شرکت میرسیدم جایی برای عوض کردن لباس نداشتم. چون قرارم با شرکت ساعت 9 صبح بود مجبور شدم نصف شب راه بیافتم و چون نمی خواستم موها و لباسم توی راه خراب شود و صورتم صورت یک آدم بد خواب باشد، شب را نخوابیدم و عین میخ نشسته بودم…. صبح کمی زود به محل شرکت رسیدم حدود 2 ساعت.
2 ساعت را راه رفتم. قهوه خوردم و حرفهایم در مصاحبه را دوره کردم… سرم درد میکرد … پایم هم میخچه زده است و کفش پاشنه بلند مزخرفم پاهایم را از پنج جهت فشار میداد، داشت گریه ام را در آورد… به داروخانه رفتم چسب ضد میخچه را که دو هفته بود پشت گوش می انداختم خریدم. از داروخانه با تعقیب نگاه داروخانه چی بیرون آمدم. در همین حین که در یک دستم چسب میخچه بود و در دست دیگرم کیف مسخره ی قرضی ام…. ( از یکی از دوستان قرض کرده بودم) یک آن فکر کردم بسیار موجود رقت باری هستم… فکر کردم الان است که گریه ام بگیرد فکر کردم دلم میخواهد یک نفر با چاقو به من حمله کند و رگ گردنم را بزند…. ف عزیز یک آن چنان بار زندگی را روی شانه هایم حس کردم که فکر کردم الان است که له بشوم و دلم می خواست حداقل آقای اسمیت پیشم باشد مگر همه جا این مردها نیستند که باید کارهای سخت تر را انجام بدهند؟؟ ف عزیز… آخ ف عزیز…. فکر میکنم یک عالمه با خودم کلنجار رفتم و تا توانستم دکمه ی آسانسور شرکت را فشار بدهم و بروم طبقه ی پنجم.
منشی بخش منتظرم بود و برایم قهوه آورد که حالم را بهتر کرد. بعد از یک ربع من را به دفتری که خالی بود راهنمایی کردند و بعد از اینکه پنج دقیقه نشستم، مدیر منابع انسانی برای مصاحبه ی مرحله ی اول وارد شد! اتفاقا ادم خوش برخوردی بود و بر خلاف تمام مصاحبه هایی که داده بودم ( چه در ایران چه در فرانسه) اصلا سوالات شخصی از من نپرسید و این خیلی من را خوشحال کرد یک جور عجیبی محترمانه بود. مثلا از من نپرسید آقای اسمیت کجاست؟ دقیقا کجا زندگی میکنم؟ پدر و مادرم کیستند؟ حقوق های قبلی ام چه قدر بوده است؟ یعنی چنان فقط راجع به شخص خودم سوال میکرد که من همه ی موارد فوق را که قبلا متصل به خودم میدانستم، جدا از خود فرض کردم… و برای اولین بار در زندگی ام راجع به خودم بدون اغراق حرف زدم. راجع به خودم – آنی که هستم- نه آنی که دلم می خواهد باشد، حرف زدم. از تمام آن کارهایی که می توانم انجام دهم و اینکه چه قدر کار کردن را دوست دارم… (البته اگر حقوق اش بالا باشد!! )
ف عزیز، خوشحال کننده اینکه 3 ساعت بعد از مصاحبه، زمانی که توی راه برگشت به خانه ام بودم موبایلم زنگ خورد و من را برای مصاحبه ی دوم دعوت کردند… و این بی نهایت من را خوشحال کرد… چسب ضد میخچه ام را چسباندم و یک لیوان پر قهوه خریدم و با شکلات خوردم… شب اش که به خانه رسیدم دوباره حالم داشت بد میشد… فکر میکنم بدنم کشش اینکه 10 ساعت مسافرت در یک روز داشته باشم را دیگر ندارد… ( هرچند اگر پول داشتم و با هواپیما می رفتم فقط بیست دقیقه رفت و بیست دقیقه برگشتم طول میکشید) وقتی توی اتاقم رسیدم چنان دلتنگ اتاقم بودم که فکر کردم محال است بتوانم یک بار دیگر خانه ام را عوض کنم…
ف عزیز قرار مصاحبه ی بعدی پس فرداست. من با باقی مانده ی پولم یک جفت کفش چرمی دست دوز پاشنه دار با یک بارانی مشکی کوتاه خریده ام. آدم نمی تواند با یک لباس دوبار به مصابه با آن شرکت به آن گندگی برود. (مادرم باورش نمیشود ولی شما باور کن لباس شیک خیلی می تواند تاثیر بگذارد). دنبال خانه هم گشته ام… فقط می ماند بحث حقوق… که اگر به حد نصاب دخل و خرج من نرسد… نمیدانم چی کار کنم…
گویا خیلی حرف زدم…
پ ن : ف عزیز شما به دعا کردن اعتقاد دارید؟ اگر دارید برای یکی از دوستان من خیلی دعا کنید ویزایش مشکل پیدا کرده است و زندگی اش خیلی سختر از همه ی ما میگذرد… حالا که داری دعا میکنی … می شود از خدا بخواهی من را ببرد پیش خودش؟

ارادتمند
خانوم اسمیت

اسمیت! …. خموش!

ف عزیز سلام

کلمه ها را صرف میکنم و در اندوه فرو میروم.
آیا تا به حال آشناییتی با یکی از این نویسنده ها ( چه از این خرده پاهای وبلاگ نویس چه کله گنده های کتاب چاپ کن!) داشته ای که وقتی باهاشان درد دل میکنی به تو به عنوان یک سوژه نگاه کنند… سوژه ای که زندگی روزمره شان کم دارد… سوژه ای که نوشته های نصفه نیمه ی ذهنی شان را پر کند؟
از این جور آدم هایی که وقتی باهاشان حرف بزنی، وقتی توی چشمشان خیره می شوی … انگار تو را نمی بینند… انگار به قواره ی خط های وبلاگشان ، کتابشان، نوشته ی فردایشان، کوچک میشوی… برای من ، همین می شود که روز میشِمرم که خط هایی را که برایشان حرف زده ام توی یکی از نوشته هایشان پیدا کنم… و آن وقت یک جور حس ناامیدی مفرط را حس کنم که هر چند کلمات و اتفاقاتی که نوشته شده، دقیقا همانی ست که من تعریف کرده ام اما… به واقع فاقد درد و احساسی ست که من در واقعیت حملش کرده بوده ام.
همین که دارم این نوشته را مینویسم نمونه ای از این دست خاطره های تعریف شده، توی سرم بالا و پایین میپرد از همین هایی که بعدتر در یکی از این دست نوشته های آشنایانی (که البته تو اصلا نمیشناسی) پیدایش کرده ام…
تهران . توی یک کافه . از این شلوارهای خیلی گشاد پارچه ای پوشیده ام. پسری که نوشته هایش را دوست داشتم روبرویم نشسته است. فکر میکنم به چه تنهایی نکبت باری دچارم. چیزی میخوریم و من همین طور که نگاه میکنم می بینم تمام بشقاب را، خرده نانها را، تمام سس کنار ساندویچ را، تمام بشقاب را مثل روزی که انگار ساندویچی در بشقاب نبوده است، خورده است. همین طور که دارم حرف میزنم سعی میکنم برای کمک هم که شده از خاطراتم (که هر از گاهی برای کمک به بهتر شدن یا بدتر شدن روحیه ی آشنایان و حل یا ایجاد مشکلات روحی دوستان تعریفشان میکنم) چیزی مناسب حال تعریف کنم.
اینکه بیش از یک سال است خانه نرفته ام توی یک سوییت 25 متری روی کاناپه ای که جزء اندک دارایی های موجود در خانه ام است خوابیده ام.(باید بگویم که این کاناپه صورمه ای رنگ بود و قابلیت تبدیل شدن به تخت را هم داشت که من برای اینکه شبها کمتر بخوابم تا بتوانم بیشتر درس بخوانم، تا دادن آخرین امتحان ترم بازش نکردم) صدای در کابینت را میشنوم. بیدار که میشوم هاله ای میبینم شبیه مادرم. کمرنگ است . توی کابینت دنبال چیزی میگردد. بعد میبینم که پیدایش کرده است. میبینم که دارد توی خانه ام اسفند دود میکند. دود و مادرم از یک جنس اند. من همین طور که روی کاناپه ام دراز کشیده ام می فهمم اینکه دارد اسفند دود میکند مادرم نیست این تصویر مادری ست که از پس دلتنگی هزار ساله ی دخترش، آمده برایش اسفند دود کند. فکر میکنم بیماری ام اود کرده باشد ورای دلتنگی ام که با دو صد بار اسفند دود کردن هم خوب نمیشود…
من همین جور که یک وری دارم به مادرم نگاه میکنم (چون طور دیگری نمی توانستم روی کاناپه ام بخوابم) دارم زار میزنم. نصفه شب است. مادرم که کمرنگ تر میشود هی به خودم دلداری میدهم که مادرم نبوده است خواب دیده ای… همه اش از سر این حرف نزدن هاست… کار دست خودت داده ای…. که در گریه ها خوابم می برد….
فکر میکنم جزئیات بیشتری هم داشته است فکر می کنم یک عالمه جزئیات دیگر هم داشت… تمام آن دقایقی که مادرم داشت برای چشم نخوردن زندگی نکبت بارم اسفند دود میکرد…. مثلا نگفتم موهای مادرم چگونه بود…. دستان اش وقتی در کابینت را باز و بسته میکرد، زخم بود… صدایش وقتی داشت زیر لب غر میزد که چرا همه چیز به هم ریخته است، خسته بود… نگفتم لباس اش آن شب چه شکلی بود… نگفتم وقتی به من از پشت دود اسفند نگاه می کرد من فقط اشک هایم را تند تند پاک میکردم مبادا مادرم ناراحت شود…. همه این جزئیات را برای خودم نگه داشته ام… چون نمی خواهم یک نفر ابله از راه برسد و تمام این شهود عینی مرا درآخرین پاراگراف متن نوشته اش در وبلاگ بیهوده اش خراب کند…
همین است که بهتر آنکه آدم تمام رازهایش را توی دلش نگه دارد….

خانوم اسمیت

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.