ف عزیز سلام
موهایم دو بند انگشت درازتر شده است، از فاصله ی ریشه ی موهایم که مشکی ست تا شروع رنگ قهوه ای روشنی که به موهایم زده بودم، دو بند انگشت می شود. امروز موهایم را سیاه کردم به حکم طبیعتی که که توان تغییرش نیست.
دقیقا یادم نیست کی آخرین نامه را برایت نوشته بودم تقویم قرار دو هفته- سه هفته ، کم و بیش را نشان می دهد اما برای خودم این سه هفته ی اخیر به قدر و اندازه ی یک عمر گذشته است. به قواره ی یک عمر زیر چشمهایم چروک شمرده ام.
دقیقا یادم نیست اما عصر یکی از این شنبه هایی که گذشت من به خاطر حال دگرگونم توی برف و باران شدیدی که مثل سگ می بارید (لباس هایم هم خیلی کم بود) به مطب دکتر رفتم، دکتر من را به سونوگرافی فرستاد و چند تا عکس. بعد متوجه شدند که توی شکم من دارد یک چیزی رشد میکند. یک چیز دو قسمتی که قسمت اول بیست و یک میلیمتر بود و قسمت دوم همین جور داشت رشد میکرد. من جواب را گرفتم و به آقای اسمیت خبر دادم. نه از این نظر که او را مطلع کرده باشم بلکه از این جهت که بی اندازه نگران و مضطرب بودم. جواب را بردم نشان دکتر دادم. از حالت حرف زدن های دکتر از اینکه همین جور به من میگفت که همین است که هست چنان تهوع گرفتم که از زندگی.
نه راه به مردن نه راه به زندگی… برای اولین بار در تمام این بیست و شش-هفت سال آرزو کردم کاش زندگی ام به روزمرگی برگردد. روزمرگی خودم… کاش زندگی ام شبیه زندگی تو بشود توی آن آپارتمان و تدریس خصوصی و کتابخانه و تز.
مردی از خیابان رد شد. آرزو کردم کاش جای آن مردی بودم که از خیابان رد شد. کاش جای این کافه چی ، جای این پیرزن، جای این گنجشکی که توی برف مرده است….. به تمام روزهایی که هدر داده ام فکر کردم. به این یک سال گذشته. فکر کردم کاش از شرکت قبلی ام استعفا نداده بودم. کاش از ایران بیرون نیامده بودم….
در روزهای بعدش، هزار تا مقاله ی پزشکی خواندم. هر چیزی که توی نت پیدا کردم. همه را فایل بندی کردم. دو سه روش برای درمان پیدا کردم. همه ی داروها و روش های موثر را پیدا کردم. بعد دکتری را با هزار زحمت پیدا کردم. (اینجا مثله ایران نیست که همه جا دکتر ریخته باشد هر چند از جهتی این یکی از شانسهای من بود که ایران نیستم). همراه دکتر روش دارو درمانی که روش بسیار دردناکی ست را شروع کردم که شکست آن طبق آمار در بین هر ده هزار زن، سه نفر بود. ف عزیز، حتی برای خودم هم باور نکردنی ست که من جزء همان سه نفر هستم. به خاطر حالت فیزیولوژیکی که علاقه ای به توضیح دقیق تر ندارم. می توانی حال مرا بدانی وقتی فهمیدم داروها هیچ اثری نکرده اند… ف عزیز باورت میشود؟
روش جراحی خطرش خیلی بیشتر هست اما نتیجه اش مطمئن تر است. دکتر من خودش عمل را انجام داد. من روی تخت دراز کشیدم و فکر کردم این بزرگترین تصمیم زندگی ام است و اینکه چه قدر آقای اسمیت را دوست دارم. ته دلم بی اندازه برایش تنگ شد. چشمانم را بسته بودم که وسایل جراحی را نبینم و فکر کردم باید اراده ام آن قدر قوی باشد که بتوانم آنچه زندگی و کسی که او را خدا می نامیم به من تحمیل کرده است را رد کنم، اما ته دلم همه ی این کارها برای این بود که نمی توانستم بمیرم. اگر می توانستم همان آن بمیرم، شک ندارم که مرگ را انتخاب میکردم.
سینه ام داغ شد و سرم گیج رفت و بعد تقریبا بی هوش شدم. صداها را می شنیدم همراه با درد. درونم درد وحشتناکی داشتم. من نمی دانم چه طور ولی یک آن از حال بی هوشی بیرون آمدم و مثله دیوانه ها گریه میکردم و آقای اسمیت را صدا میزدم. صد بار به دکترم که نزدیکم بود گفتم آقای اسمیت را صدا کند و بگوید فقط یک دقیقه بیاید پیشم. حالیم نبود… تا ایران چه قدر راه است… درد درونی وحشتناکی داشتم. من تقریبا بعد از عمل. یک شبانه روز بی هوش بودم. حس داشتم … می شنیدم اما گویا داروها بعد از عمل اثر کرده بود! بعد از عمل، آقای اسمیت به من گفت که به من افتخار میکند چراکه هیچ زنی نتوانسته است این عمل را بدون کمک حتی یک نفر همراه انجام دهد. و اینکه من خیلی شجاع هستم.
دکترم را که دیدم، گفت که خیلی سخت من را عمل کرده است و عملی که اصولا بیست دقیقه تا نیم ساعت طول میکشد را دوساعته انجام داده …
ف عزیز. پنج روز از عمل من گذشته است. به غیر از آقای اسمیت به هیچ کس نگفته ام. داروهایم را می خورم. با مادرم راجع به هوای اینجا حرف میزنم. با دوستی که ادعای صمیمت ده ساله با من دارد، در مورد رابطه های نا متعادلش حرف میزنم. امید میدهم که آدمی که دوستش داشته باشد را پیدا خواهد کرد و سردرد بدی دارم.
تا پنج روز دیگر جواب نهایی آزمایش من می آید و معلوم می شود که عمل موفقیت آمیز بوده یا نه. من از خدا خواستم که جواب آزمایش درست در بیاید چرا که توان تجدید این عمل را ندارم….
حال روزی را دارم که در غربت وحشتناکی از خواب بیدار شدم… فکر میکردم بهترین راه این است که از پنجره بپرم پایین. سیگار میکشیدم برای فراموشی.
من فکر میکنم چه قدر این کلمات می تواند حال من را برایت شرح دهند؟
بعضی شبها هست که آدم نمی داند قرار است چه طور صبح شود… انگار اصلا قرار نیست صبح بشود . بعضی مشکلات هست که قرار نیست حل بشوند، قراراست بخشی از زندگی ما بشوند و هر چه ما زور بزنیم که حلشان کنیم این اتفاق نخواهد افتاد…
به اینها می گویند : سرنوشت
به این فکر افتاده ام که از شرح سرنوشت چه سود؟
ارادت
اسمیتِ ده سال پیر شده
پ ن : آقای اسمیت برایم ماهنامه ی «داستان» را فرستاده است و من این روزها همانی را می خوانم که شما در تهران. اتفاقا داستانی توی شماره ی آذر ماه هست به نام «مسافرت نوید» که نویسنده اش کسی است به اسم «آیین نوروزی». وقتی نوشته اش را خواندم فکر کردم تو باید نویسنده ی این داستان باشی. قلمش بسیار به شما شبیه است و حضور نویسنده در داستان چنان محوری ست که من فکر کردم نباید کسی جز «ف» نویسنده ی این داستان باشد.