ف عزیز سلام
ساعت سه ظهر است من توی ایستگاه نشسته ام منتظر اتوبوس. هوا هم سرد. دلم هم تنگ… نه آنکه دلم برای کسی یا چیزی یا مکان خاصی تنگ شده باشد … دلم برای خودم تنگ شده است. گاهی وقتها درون سینه ام پر از نفرت است… نفرتی که نمی دانم کجا باید خالی اش کنم. ف عزیز، اینکه آدمی دلش پر از نفرت باشد چه طور می تواند زندگی کند؟ گاهی وقتها این نفرت از سرم سرمی رود…. وقتی دارم پیاده خیابانهای سمت خانه را گز میکنم و دستانم از بغل آویزان است، حس میکنم نفرت دارد از سرانگشتانم روی زمین میریزد. به پشت سرم که نگاه کنم رد نفرت را روی زمین میبینم.
مدتهاست سیگار را ترک کرده ام. نه از آن جهت که تلاشی برای ترک کردن در خودم دیده باشم… بلکه اوایل پول خرید سیگار را نداشتم. بعد حال اینکه بروم و سیگار بخرم را نداشتم و بعد تر حال اینکه از توی کیفم درش بیاورم… پشت روشن کردن سیگارم انگیزه ای نداشتم… این جور بود که خود به خود مرا ترک کرد… فکر میکنم اگر الان قرار بود سیگار بکشم و دستم را بالا بیاورم، نفرت هایم از سر انگشتانم توی صورت این و آن پاشیده میشد… توی صورت آدمهای دور و بر، به در و دیوارها… این جور میشد که گندش در می آمد… برای همین فکر میکنم چه خوب که سیگار مرا ترک کرده است.
ف عزیز فکر میکنم که کی اولین بار توانسته ام چنین حسی را از بقیه ی حس هایم تفکیک کنم، مثلا در چه سنی به این درک رسیده ام که این حس اسمش نفرت است…. هرچند از شخم زدن گذشته ام آن هم جلوی چشم دیگران بدم می آید که ریشه ی همین بد آمدن هم نصیحتهای مادرم است در تاکید اینکه باید همه چیز را درون خودمان نگه داریم. مثلا در هفت سالگی به من یاد داد از هر ده باری که مریض هستم یا جاییم درد میکند یک بارش را به زبان بیاورم و نـُه بارش را توی خودم نگه دارم چون از دست دیگران اگر کاری بربیاید یک بار گفتنش کافی ست.
با این حساب بسیار نادر است که من راجع به جزئیات گذشته ام حرفی بزنم اما فکر میکنم باید کمی از رازهای درونی ام را بیرون بریزم تا جا را برای رازهای جدیدم باز شود (این جمله تکرار یکی از دیالوگهای مرد فیلم شبهای روشن است وقتی عاشق دختره شد رازهاش رو حراج کرد برای اینکه توی دلش جا برای عشقش باز باشد)…
من در هشت- نه سالگی یک شب خواب پدرم را دیدم که مرده است. و دارند از توی کوچه های شهر ردش میکنند… من روی سکویی ایستاده بودم و نگاه میکردم…. فردایش خوابم را برای مادرم گفتم و مادرم هم گفت که هرکس خواب مرگ کسی را ببیند عمرش طولانی تر میشود. من هم فکر کردم چه خواب خوبی دیده ام. نشستم برای پدرم یک نامه نوشتم چون نمی توانستم با او حرف بزنم. نامه را تا کردم و توی پاکتی که خودم درست کرده بودم گذاشتم و توی نامه شرح خوابی که دیده بودم را دادم… شب پای تلویزیون که نشستیم نامه را بهش دادم. بعد خودم مشغول کاری شدم که یادم نیست.
بعد دیدم پدرم چیزی را دارد پاره میکند. حتی فکر نمیکردم نامه ی من باشد! فکر کردم یک کاغذ باطله است. بعد نامه ی پاره شده را داد دستم و گفت ببرم و بریزمش توی سطل… بعد گفت دیگر از این خوابها نبینم!
من خرده های نامه ام را بردم و پاشیدم توی ظرفشویی… همین جور که برمی گشتم که بنشینم سر جایم… از سر انگشتانم نفرت سر ریز کرده بود…
ف عزیز باید بروم. اتوبوس آمد. شلوغ هم هست. ادامه شرح نفرت ها بماند برای بعد…
ارادت،
خانوم اسمیت